این مقاله به تبیین مبانی و کاربردهای «هنر استدلال» به عنوان روشی برای تقویت مهارتهای ذهنی در کشف، تحلیل و نقد استدلال میپردازد. نویسنده با نقد منطقهای قدیم و جدید، بر این باور است که این علوم به دلیل ماهیت صوری و علمی خود، از ایجاد توانمندی عملی در استدلال ناتوان ماندهاند. بر اساس این طرح، ذهن انسان مجموعهای از باورهای سازگار و نظاممند است که شبیه یک ساختمان عمل میکند. خاستگاه اصلی استدلال، ابهام در نسبت میان ایدههای جدید با شبکه باورهای موجود است. در این رویکرد، سه قاعده فطری و محوری شامل «وضع مقدم» (استدلال اثباتی)، «رفع تالی» (استدلال انکاری) و «برهان خلف» مبنای عمل قرار میگیرند. نویسنده معتقد است که حتی قیاسهای اقترانی ارسطویی نیز بر پایه نسبت «تعدی» استوار بوده و در واقع مصداقی از استدلالهای شرطی هستند. همچنین مباحثی نظیر استقراء، تمثیل و صناعات خمس در این چارچوب بازتعریف شدهاند. هنر استدلال برخلاف منطقهای کلاسیک، علم محسوب نمیشود، بلکه روشی استخراجشده از توانمندیهای فطری ذهن برای کاربرد در گفتگوها و متون روزمره. در بخش پایانی، نویسنده به انتقادات داوران پاسخ داده و بر لزوم ارزیابی تجربی این روش به جای توقف در ملاحظات نظری محض تأکید میورزد